تبليغاتX
اتاقی از آن خود


 شعر عاشقانه

 

خیلی خوبه که صبح از خواب بیدار شی

تنهای تنها،

و مجبور نباشی به کسی بگی

دوستش داری،

در حالی که دیگه

دوستش نداری.

 

 

“ Love Poem ”

 

 It's so nice

to wake up in the morning

all alone

and not have to tell somebody

you love them

when you don't love them

any more

 

“ Richard Brautigan “

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 12:57  توسط ملیحه بهارلو  | 

 

"Fixin' To Die Blues"

 

 

Feeling funny in my mind, Lord

I believe I'm fixing to die, fixing to die

Feeling funny in my mind, Lord

I believe I'm fixing to die

Well, I don't mind dying

But I hate to leave my children crying

Well, I look over yonder to that burying ground

Look over yonder to that burying ground

Sure seems lonesome, Lord, when the sun goes down

 

Feeling funny in my eyes, Lord

I believe I'm fixing to die, fixing to die

Feeling funny in my eyes, Lord

I believe I'm fixing to die

Well, I don't mind dying but

I hate to leave my children crying

There's a black smoke rising, Lord

It's rising up above my head, up above my head

It's rising up above my head, up above my head

And tell Jesus make up my dying bed

 

I'm walking kind of funny, Lord

I believe I'm fixing to die, fixing to die

Yes I'm walking kind of funny, Lord

I believe I'm fixing to die

Fixing to die, fixing to die

Well, I don't mind dying

But I hate to leave my children crying

 

" Bob Dylan "

 

" قراره كه به غمگيني بميرم "

 

خدايا احساس عجيبي تو مغزم دارم

مي‌دونم كه قراره بميرم، قراره بميرم

احساس عجيبي تو مغزم دارم، خدا

مي‌دونم كه دارم مي‌ميرم

البته من به مردن اهميتي نمي‌دم

اما متنفرم از اين كه

بچه‌هام رو گريون رها كنم

خُب، من اونجا، به اون قبرستون نگاه مي‌كنم

آره، به اون قبرستون نگاه مي‌كنم

مطمئناً دلتنگ و افسرده به نظر مي‌رسه، خدايا

وقتي كه خورشيد غروب مي‌كنه.

 

خدايا احساس عجيبي توي چشمام دارم

مي‌دونم كه دارم مي‌ميرم

دارم مي‌ميرم

احساس عجيبي توي چشمام دارم، خدا

و مي‌دونم كه مي‌خوام بميرم

خُب، مردن برام اصلاً مهم نيست، اما

متنفرم از اين كه بچه‌هام رو

گريون رها كنم

خدايا يه دود سياهي داره بالا مياد

داره از سرم بلند مي‌شه، از سرم

داره از سرم دود بلند مي‌شه، از سرم

به مسيح بگو كه تخت مرگم رو آماده كنه.

 

خدايا دارم يه جور عجيبي راه مي‌رم

مي‌دونم كه قراره بميرم، مي‌خوام بميرم

آره، دارم يه جور عجيبي راه مي‌رم، خدا

مي‌دونم كه دارم مي‌ميرم

خُب، مردن برام اهميتي نداره

اما چيزي كه ازش متنفرم اينه كه

بچه‌هام رو گريون رها كنم.

 

" باب دیلن "

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 17:20  توسط ملیحه بهارلو  | 

 

 

" With God on Our Side "

 

Oh my name it is nothin

My age it means less

The country I come from

Is called the Midwest

I's taught and brought up there

The laws to abide

And that land that I live in

Has God on its side

 

Oh the history books tell it

They tell it so well

The cavalries charged

The Indians fell

The cavalries charged

The Indians died

Oh the country was young

With God on its side

 

Oh the Spanish – American

War had its day

And the Civil War too

Was soon laid away

And the names of the heroes

I's made to memorize

With guns in their hands

And God on their side

 

Oh the First World War, boys

It closed out its fate

The reason for fighting

I never got straight

But I learned to accept it

Accept it with pride

For you don't count the dead

When God's on your side

 

When the Second World War

Came to an end

We forgave the Germans

And we were friends

Though they murdered six million

In the ovens they fried

The Germans now too

Have God on their side

 

I've learned to hate Russians

All through my whole life

If another war starts

It's them we must fight

To hate them and fear them

To run and to hide

And accept it all bravely

With God on my side

 

But now we got weapons

Of the chemical, dust

If fire them we're forced to

Then fire them we must

One push of the button

And a shot the world wide

And you never ask questions

When God's on your side

 

In a many dark hour

I've been thinkin about this

That Jesus Christ

Was betrayed by a kiss

But I can't think for you

You'll have to decide

Whether Judas Iscariot

Had God on its side

 

So now as I'm leavin'

I'm weary as Hell

The confusion I'm feelin

Ain't no tongue can tell

The words fill my head

And fall to the floor

If God's on our side

He'll stop the next war

 

" Bob Dylan "

 

" خدا پشت ماست "

 

اسمم مهم نيست

سنم اهميتي نداره

از جايي ميام كه بهش مي گن غرب ميانه

من اونجا بزرگ شدم و ياد گرفتم

كه به قانون عمل كنم

و خدا پشت اون سرزمينيه كه

من توش زندگي مي كنم .

 

تو كتاباي تاريخ گفتن

خيلي هم خوب گفتن كه

سواره نظام حمله كردن

سرخپوست ها به زمين افتادن

سواره نظام حمله كردن

سرخپوست ها مردن

بله، كشور، جوون بود

و خدا پشتش بود .

 

جنگ بين آمريكا و اسپانيا

تموم شد

و همين طور جنگ داخلي *

خيلي زود تموم شد

و من مجبور بودم كه

اسم قهرمانا رو حفظ كنم

با تفنگ هاشون كه تو دستشون بود

و خدا كه پشتشون بود .

 

اوه، پسر، جنگ جهاني اول

تموم شد

دليل جنگ رو

من هرگز درست نفهميدم

اما ياد گرفتم كه قبولش كنم

با غرور و افتخار قبولش كنم

چون تو تعداد مرده ها رو نمي شمري

وقتي كه خدا پشتته .

 

وقتي كه

جنگ جهاني دوم تموم شد

ما آلماني ها رو بخشيديم

و با هم دوست شديم

اگر چه اونا شش ميليون نفر رو

توي كوره هاشون به قتل رسوندن

[ اما ] امروز خدا

پشت آلماني ها هم هست .

 

من ياد گرفتم كه در همه ي عمرم

از روس ها متنفر باشم

اونا هستن كه ما بايد باهاشون بجنگيم

بايد ازشون متنفر باشيم و ازشون بترسيم

ازشون فرار كنيم و پنهان بشيم

و اين همه رو شجاعانه قبول كنيم

با خدايي كه پشتمونه .

 

اما امروز ما اسلحه هايي داريم

از ذرات شيميايي

اگه مجبور بشيم كه شليك شون كنيم

اونا رو شليك مي كنيم

فشار يه دكمه

و نابودي دنيا

و تو هرگز سؤالي نمي پرسي

وقتي كه خدا پشتته .

 

يه زماني

با نااميدي به اين فكر مي كردم كه

با يه بوسه

به عيسي مسيح خيانت كردن **

اما من نمي تونم به جاي تو فكر كنم

تو بايد خودت تصميم بگيري كه

آيا خدا پشت

يهوداي اسخريوطي هم بود ؟

 

الآن كه دارم اينجا رو ترك مي كنم

دارم از خستگي مي ميرم

نمي توني بفهمي كه

چه قدر گيج ام

كلمه ها سرم رو پر مي كنن

و [ از تو سرم ] به زمين مي ريزن

اگه خدا پشتمونه

[ پس ] جلوي جنگ بعدي رو مي گيره .

 

" باب ديلن "

 

* جنگ شدید داخلی بین ائتلاف ایالات جنوبی و اتحادیه ایالات شمالی آمريكا بین سالهای 1861 و 1865م.

** یهودا اسخریوطی نام یکی از دوازده شاگرد عیسی بود که به عیسی خیانت و وی را تسلیم دشمنانش کرد.

یهودای اسخریوطی پیش رؤسای کَهَنه رفت و از آنان سی سکه نقره گرفت تا عیسی را بدست ایشان تسلیم کند.
در شام آخر عیسای مسیح بدون نام بردن از یهودا، به آنان گفت که یکی از شما مرا تسلیم خواهد کرد و با دادن لقمه به یهودا، شخصی که او را تسلیم دشمنانش خواهد کرد را مشخص کرد. پس از آن شیطان بر یهودا غلبه کرد و یهودا به بیرون رفته تا محل عیسی را به رؤسای کهَنه اطلاع دهد.
زمانی که عیسی با شاگردانش در باغی در محله قدرون بودند و یهودا نیز از آن محل اطلاع داشت، یهودا به همراه گروهی از جانب رؤسای کهَنه که مسلح بودند به آن محل آمدند و براساس قراری که یهودا گذاشته بود که هر آنکه را ببوسد مسیح است، به جلو آمده و عیسی را بوسید و با بوسه ای عیسی را تسلیم آنان کرد.

صبح فردای آنروز، وقتی یهودا فهمید که رؤسای کهنه قصد کشتن عیسی را دارند، از کار خود پشیمان شد و سی سکه نقره را به آنان پس داد و سپس رفت و خود را حلق آویز کرد. رؤسای کهنه آن پول را به دلیل خون بها بودن در معبد نگاه نداشتند و با آن مزرعه ای را که کوزه گران از خاک آن استفاده می کردند، برای قبرستان خارجیانی که در اورشلیم فوت می کردند، خریدند و آن زمین را حَقْـلا لدم‌ یعنی «زمین خون » نامیدند.

در کتاب اعمال پطرس در مورد مرگ یهودا می گوید که وی با سر سقوط کرده و تمامی روده هایش بیرون ریخته است.

 

منابع کتاب مقدس: متی باب ۱۰، ۲۶، ۲۷- مرقس باب ۳ ، ۱۴ - لوقا باب ۶ ، ۲۲ - یوحنا باب ۶ ، ۱۲ ، ۱۳ ، ۱۴، ۱۸ - اعمال باب ۱- مزامیر باب ۶۹ - یوشع باب ۱۵ - زکریا باب ۱۱

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 14:57  توسط ملیحه بهارلو  | 

( Like a Rolling Stone )

 

Once upon a time you dressed so fine

You threw the bums a dime in your prime, didn't you

People'd call, say, "Beware doll, you're bound to fall

You thought they were all kiddin' you

You used to laugh about

Everybody that was hangin' out

Now you don't talk so loud

Now you don't seem so proud

About having to be scrounging for your next meal

 

How does it feel

How does it feel

To be without a home

Like a complete unknown

Like a rolling stone

 

You've gone to the finest school all right, Miss Lonely

But you know you only used to get juiced in it

Nobody has ever taught you how to live out on the street

And now you're gonna have to get used to it

You said you'd never compromise

With the mystery tramp, but now you realize

He's not selling any alibis

As you stare into the vacuum of his eyes

And say do you want to make a deal

 

How does it feel

How does it feel

To be on your own

With no direction home

A complete unknown

Like a rolling stone

 

You never turned around to see the frowns on the jugglers and the clowns

When they all did tricks for you

You never understood that it ain't no good

You shouldn't let other people get your kicks for you

You used to ride on the chrome horse with your diplomat

Who carried on his shoulder a Siamese cat

Ain't it hard when you discover that

He really wasn't where it's at

After he took from you everything he could steal

 

How does it feel

How does it feel

To be on your own

With no direction home

Like a complete unknown

Like a rolling stone

 

Princess on the steeple and all the pretty people

They're all drinkin', thinkin' that they got it made

Exchanging all precious gifts

But you'd better take your diamond ring, you'd better pawn it babe

You used to be so amused

At Napoleon in rags and the language that he used

Go to him now, he calls you, you can't refuse

When you ain't got nothing, you got nothing to lose

You're invisible now, you got no secrets to conceal

 

How does it feel

How does it feel

To be on your own

With no direction home

Like a complete unknown

Like a rolling stone

 

( Bob Dylan )

 

( مثل يه سنگ غلتان )

 

يه وقتي، حال و روزت خوب بود

و واسه دوره گردها پول پرت مي كردي، يادت مياد؟

مردم مي گفتن:" حواست جمع باشه عروسك، تو هم بالٲخره زمين مي خوري."

فكر مي كردي اونا همه دارن فريبت مي دن.

قبلا به هر كسي كه دنبالت بود، مي خنديدي.

الآن ديگه اونقدر بلند حرف نمي زني

الآن ديگه اونقدر مغرور نيستي

الآن مجبوري براي غذاي بعدي ت گدايي كني.

 

چه احساسي داره؟

چه احساسي داره؟

بي خونه بودن

مثل يه غريبه

مثل يه سنگ غلتان؟

 

تو به بهترين مدرسه ها مي رفتي، درسته خانم تنها!

اما مي دوني كه فقط براي تفريح مي رفتي

هيچ كس تا حالا بهت ياد نداده كه چه جوري تو خيابون زندگي كني

اما حالا مجبوري كه باهاش آشنا بشي.

تو مي گفتي كه هرگز

با اون دوره گرد مرموز كنار نمياي

اما الآن مي بيني كه

اون هيچ گواهي و شهادتي رو نمي فروشه

همونطور كه تو به خلاء چشمهاش خيره شدي

و بهش مي گي: مي خواي با هم معامله كنيم؟

 

چه احساسي داره؟

چه احساسي داره؟

تنها بودن

بدون هيچ نشوني

كاملا غريبه

مثل يه سنگ غلتان؟

 

تو هيچ وقت بر نمي گشتي كه اخم هاي شعبده بازها و دلقك ها رو ببيني

وقتي برات شعبده بازي مي كردن

تو هيچ وقت نفهميدي كه اين اصلا خوب نيست

نبايد بذاري ديگران باعث تفريحت بشن.

تو قبلا سوار ماشين كرومي ت مي شدي

با ديپلماتت كه يه گربه ي سيامي رو شونه ش بود

سخت نيست وقتي بفهمي كه

اون واقعا اون چيزي نبود كه مي گفت؟

بعد از اين كه هر چي رو كه مي تونست ازت دزديد.

 

 چه احساسي داره؟

چه احساسي داره؟

كه تنها باشي

بدون هيچ راهي به خونه

مثل يه غريبه

مثل يه سنگ غلتان؟

 

شاهزاده روي برجه و آدماي خوشحال

همه مي نوشن و فكر مي كنن كه موفق شده ن

و دارن هديه هاي با ارزش رو با هم عوض مي كنن

اما تو بهتره كه انگشتر الماس ت رو برداري، بهتره كه اونو گرو بذاري كوچولو.

خيلي خنده ت مي گرفت

 [اگه مي ديدي] ناپلئون لباساي كهنه پوشيده و به یه زبون ديگه حرف مي زنه

الآن برو پيشش، اون تو رو صدا مي كنه، نمي توني قبول نكني

وقتي كه چيزي نداري، چيزي رو از دست نمي دي

تو الآن نامرئي هستي، هيچ رازي براي مخفي كردن نداري.

 

 چه احساسي داره؟

چه احساسي داره؟

كه تنها باشي

و نشوني خونه ت رو نداشته باشي

مثل يه غريبه

مثل يه سنگ غلتان؟

 

  

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 1:30  توسط ملیحه بهارلو  | 

 

« The Final Ride »

 

The act of dying

Is like hitch-hiking

Into a strange town

Late at night

Where it is cold

And raining

And you are alone

Again

 

Suddenly

All the street lamps

Go out

And everything

Becomes dark

So dark

That even the buildings

Are afraid

Of one another

 

« Richard Brautigan »

« آخرين سواري »

 

مردن

مثل سواري مفتي مي مونه

تو يه شهر غريب

ديروقت، تو شب

جايي كه هوا سرده

و بارون مياد

و تو دوباره

تنهايي.

 

يه دفعه

همه ي چراغاي خيابون

خاموش مي شن

و همه چي

تاريك مي شه

اونقدر تاريك

كه حتي ساختمونا

از همديگه

مي ترسن.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 0:3  توسط ملیحه بهارلو  | 

 

 

ريچارد گري براتيگان (Richard Gary Brautigan) نويسنده‌ي آمريكايي قرن بيستم، در 30 ژانويه 1935 در شهر تاكوماي ايالت واشنگتن متولد شد. پدرش، برنارد فردريك براتيگان(1994- 1909) كارگر كارخانه و سرباز جنگ جهاني دوم بود و مادرش، مري لو كيو(2005-1911) خدمتكار بود. پدرش، مري لو را هفت ماه قبل از به دنيا آمدن ريچارد ترك كرد. براتيگان گفته بود پدرش را فقط دو بار ديده است، اگرچه پس از مرگ براتيگان،‌ پدرش گفته بود كه نمي‌دانست ريچارد پسرش است.

براتيگان در دوران كودكي‌اش با فقر شديد زندگي كرد. آن‌ها قادر به تهيه‌ي غذا نبودند و گاهي چندين روز گرسنه مي‌ماندند. بسياري از تجربه‌هاي كودكي براتيگان در شعرها و داستان‌هايش آمده است.

در دسامبر 1955 بدليل پرتاب سنگ به پنجره‌ي ايستگاه پليس دستگير شد كه تصور شده بخاطر فرستاده شدن به زندان و غذا خوردن بوده است. اما او مجبور به پرداخت 25 دلار جريمه شد. بهرحال پس از اين كه پليس الگوهاي رفتار غير معقول او را ديد، به بيمارستان فرستاده شد و تشخيص دادند كه شيزوفرني پارانويد و افسردگي باليني دارد و 12 بار تحت شوك درماني قرار گرفت.

در دوران بستري شدنش، نوشتن "خداي مريخي‌ها" "The God Of The Martians" را شروع كرد كه چاپ نشد.

پس از مرخص شدن از بيمارستان، مدت كوتاهي با مادر و ناپدري‌اش زندگي كرد و سپس به سانفرانسيسكو رفت. در آنجا خود را بعنوان نويسنده شناساند و براي ارائه اشعارش در خيابان و اجراي آن‌ها در كانون‌هاي شعر معروف بود.

در طول دهه‌ي 60، براتيگان اغلب بعنوان شاعر اجرا "Performance-Poet" در كنسرت‌ها ظاهر مي‌شد.

او در سال 1957 با ويرجينيا ديون آلدر در نوادا ازدواج كرد و در سال 60 دخترشان،ايانت، به دنيا آمد. اما آن‌ها در سال 62 از هم جدا شدند. در تابستان 61 با همسر و دخترش به گردش رفتند و در همان هنگام رمان‌هاي "ژنرال متفقين، اهل بيگ سور" "A Confederate General, From Big Sur" و صيد قزل‌آلا در آمريكا "Trout Fishing In America"  را كامل كرد. با انتشار "صيد قزل‌آلا در آمريكا" در سال 67 براتيگان به شهرت جهاني رسيد و تا كنون بيش از 4 ميليون نسخه از آن در سراسر دنيا به فروش رفته است.

در طول دهه‌ي 60، براتيگان چهار مجموعه‌ي شعر و نيز رمان ديگري به نام "در قند هندوانه" "In Watermelon Sugar" را منتشر كرد.

در سال 77 با آكيكو يوشيمبورا،كه در ژاپن همديگر را ديده بودند، ازدواج كرد كه اين ازدواج هم در سال 80 به جدايي منجر شد و پس از آن هم با افراد ديگري رابطه داشته كه عكس آن‌ها روي جلد كتاب‌ها و نوار دكلمه‌ي براتيگان از چند كارش ظاهر مي‌شده است.

براتيگان معتاد به الكل بود و سال‌ها دچار افسردگي بود. طبق گفته‌ي دخترش، براي بيش از يك دهه قبل از پايان زندگي‌اش حرف از خودكشي مي‌زد.

در سال 1984 در سن 49 سالگي، به تازگي به كاليفرنيا نقل مكان كرده بود و در يك خانه‌ي قديمي بزرگ، به تنهايي زندگي مي‌كرد. او با تيراندازي به سر خود با تفنگ كاليبر 44 خودكشي كرد. تاريخ دقيق مرگش مشخص نيست، اما بدن تجزيه شده‌اش توسط يك مامور خصوصي در 25 اكتبر 84 پيدا شد.

در جايي براتيگان نوشته بود:

" همه‌ي ما جايي در تاريخ داريم. جاي من ميان ابرهاست."

 

"The Light"

Into the sorrow of the night
Through the valley of dark dispair
Across the black sea of iniquity
Where the wind is the cry of the
suffering
There came a glorious saving light
The light of eternal peace
Jesus Christ, the King of Kings.

" نور"

در اندوه شب

از ميان دره‌ي تاريك نااميدي

در طول درياي سياه شرارت

جايي كه باد، فرياد رنج است

يك نور نجات دهنده ي باشكوه مي‌آيد

نور آرامش ابدي

عيسي مسيح، شاه شاهان.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 15:50  توسط ملیحه بهارلو  | 

Forgotten Language

 

Once I spoke the language of the flowers

Once I understood each word the caterpillar said

Once I smiled in secret at the gossip of the starlings

And shared a conversation with the housefly

in my bed

Once I heard and answered all the questions

of the crickets

And joined the crying of each falling dying

flake of snow

Once I spoke the language of the flowers

How did it go

How did it go

 

Shel Silverstein

 

زبان فراموش شده

 

زماني من زبان گل‌ها را مي‌دانستم،

زماني، همه‌ي حرف‌هاي كرم ابريشم را مي‌فهميدم،

زماني، يواشكي به پرحرفي‌هاي پرنده‌ها مي‌خنديدم،

و در رختخوابم با مگس‌ها گپ مي‌زدم،

زماني همه‌ي پرسش‌هاي جيرجيرك‌ها را مي‌شنيدم

و به آن‌ها پاسخ مي‌دادم،

و همراه هر دانه‌ي برفي كه مي‌افتاد و مي‌مرد،

گريه مي‌كردم،

زماني من زبان گل‌ها را مي‌دانستم ...

چه‌طور فراموشم شد؟

چه شد كه از يادم رفت؟

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 2:56  توسط ملیحه بهارلو  | 

 

 

(( Mad Girl's Love Song ))

 

I shut my eyes and all the world drops dead

I lift my lids and all is born again

( I think I made you up inside my head)

 

The stars go waltzing out in blue and red

And arbitrary blackness gallops in

I shut my eyes and all the world drops dead

 

I dreamed that you bewitched me into bed

And sung me moon – struck, kissed me quite insane

( I think I made you up inside my head)

 

God topples from the sky, hell's fires fade

Exit seraphim and Satan's men

I shut my eyes and all the world drops dead

 

I fancied you'd return the way you said

But I grow old I forget your name

( I think I made you up inside my head)

 

I should have loved a thunderbird instead

At least when spring comes they roar back again

I shut my eyes and all the world drops dead

( I think I made you up inside my head)

 

 ( Sylvia Plath )

 

« آواز عاشقانه‌ي دختر ديوانه »

 

چشم‌هايم را مي‌بندم و همه‌ي جهان مي‌ميرد ؛

پلك‌هايم را مي‌گشايم و همه چيز دوباره زاده مي‌شود.

( گويي تو را در ذهن‌ام ساخته‌ام. )

 

ستاره‌ها، آبي و سرخ، براي رقص بيرون مي‌روند،

و سياهي مطلق در درون مي‌تازد:

چشم‌هايم را مي‌بندم و تمام جهان مي‌ميرد.

 

خواب ديده‌ام كه در خواب افسونم كردي

و آواز ماه غمگين را خواندي، و مرا ديوانه‌وار بوسيدي.

( به گمانم تو را در ذهن‌ام ساخته‌ام. )

 

خدا از آسمان برمي‌گردد، آتش جهنم محو مي‌شود:

فرشته‌ها و شيطان بيرون مي‌روند:

چشم‌هايم را مي‌بندم و تمام جهان مي‌ميرد.

 

تصور مي‌كنم تو از راهي كه گفتي، باز مي‌گردي،

اما من پير مي‌شوم و نامت را فراموش مي‌كنم.

( فكر مي‌كنم كه تو را در ذهن‌ام ساخته‌ام. )

 

بايد به جاي تو عاشق مرغ توفان مي‌شدم؛

بهر حال هنگام بهار، آنها دوباره برمي‌گردند و آواز مي‌خوانند.

چشم‌هايم را مي‌بندم و همه‌ي جهان مي‌ميرد.

( گويي تو را در ذهن‌ام ساخته‌ام. )

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 20:4  توسط ملیحه بهارلو  | 

 

« The Weary Blues »

 

Droning a drowsy syncopated tune

Rocking back and forth to a mellow croon

     .I heard a Negro play

Down on Lenox Avenue the other night

By the pale dull pallor of an old gas light

     ... He did a lazy sway

    ... He did a lazy sway

To the tune o' those Weary Blues

With his ebony hands on each ivory key

He made that poor piano moan with melody

     !O Blues

Swaying to and fro on his rickety stool

He played that sad raggy tune like a musical fool

     !Sweet Blues

Coming from a black man's soul

     !O Blues

In a deep song voice with a melancholy tone

I heard that Negro sing, that old piano moan

 

     Ain't got nobody in all this world

       .Ain't got nobody but ma self

       I's gwine to quit ma frownin

       .And put ma troubles on the shelf

 

Thump, thump, thump, went his foot on the floor

He played a few chords then he sang some more

 

     I got the Weary Blues

       .And I can't be satisfied

       Got the Weary Blues

       And can't be satisfied

       I ain't happy no mo

       And I wish that I had died

 

And far into the night he crooned that tune

The stars went out and so did the moon

The singer stopped playing and went to bed

While the Weary Blues echoed through his head

He slept like a rock or a man that's dead

 

« آوازهاي خسته »

 

شنيدم كه سياه‌پوستي

آهنگ خواب‌آوري را به طور يكنواختي مي‌نوازد

و با زمزمه‌ي آرامي، خودش را به جلو و عقب تكان مي‌دهد.

چند شب پيش هم پايين خيابان « لنوكس »

كنار نور زرد رنگ و پريده‌ي يك چراغ گاز كهنه

با آهنگ آن آوازهاي خسته

      آرام تكان مي‌خورد ...

      آرام تكان مي‌خورد ...

با دست‌هاي سياهش روي هر كليد عاجي

ناله‌ي آن پيانوي خراب را با آهنگي درمي‌آورد.

روي چارپايه‌ي لرزانش، به عقب و جلو تكان مي‌خورد

و آن آهنگ قديمي غمگين را مثل يك موسيقيدان ديوانه، مي‌نواخت.

      آوازهاي سوزناك!

كه از روح يك سياه‌پوست مي‌آيند.

با صداي عميقي، با لحني غمگين

شنيدم كه سياه مي‌خواند و پيانوي قديمي ناله مي‌كند - -

 

      " تو همه‌ي اين دنيا هيچ كس رو ندارم،

      جز خودم هيچ كس رو ندارم.

      مي‌خوام اخمامو وا كنم و

      نگرانيامو كنار بذارم. "

 

تالاپ، تالاپ، تالاپ، پاهايش روي زمين به صدا درآمدند.

او كمي نواخت و سپس دوباره شروع به خواندن كرد - -

 

      " من آوازاي خسته‌اي دارم

      و نمي‌تونم خوش باشم.

      آوازاي خسته‌اي دارم

      و نمي‌تونم خوش باشم - -

      ديگه هيچ وقت خوشحال نيستم

      اي كاش مرده بودم. "

 

و ساعات زيادي از شب، آن آواز را زمزمه كرد.

ستاره‌ها و ماه از آسمان رفتند.

آوازه‌خوان دست از نواختن كشيد و به خواب رفت

در حالي‌ كه آوازهاي خسته در سرش طنين مي‌انداختند

او مثل يك سنگ، مثل يك مرده خوابيد.

 

اين شعر رو « احمد شاملو » به صورت عاميانه ترجمه كرده كه اون ترجمه رو هم ميذارم. من فقط آوازهاشو عاميانه ترجمه كردم، چون توي متن اصلي‌اش هم عاميانه بود. اصلاً نمي‌خوام ترجمه‌ي خودم رو با شاملو مقايسه كنم، چون مطمئناً ترجمه‌ي اون خيلي بهتر از مال منه. فقط خوندن اين دو تا كنار هم شايد جالب باشه:

 

« آوازه‌خوان خسته »

مي‌شنيدم يه سيا

كه با زمزمه‌ي آرومي خودشو تكون مي‌داد

آهنگ خفه‌ي گرفته‌ي خواب‌آوري رو مي‌زد.

اون شب پايين خيابون « گنوكس »

زير نور كم سوي يه چراغ گاز كهنه

به آهنگ اون آوازاي خسته

آروم مي‌جمبيد

آروم مي‌جمبيد.

با سرانگشتاش كه به آبنوس مي‌موند

رو كليداي عاجي

از يه پيانو قراضه آهنگ در‌مي‌آورد.

رو چارپايه‌ي تقّ و لقّش

به عقب و جلو تكون مي‌خورد و

مث يه موسيقيدون عاشق

اون آهنگاي خشن و غمناكو

مي‌زد،

آهنگايي كه

از دل و جون يه سيا در‌مياد.

آهنگاي دلسوز.

پيانوش ناله مي‌كرد و

مي‌شنيدم كه اون سيا

با صداي عميقش

به يه آهنگ ماليخوليايي مي‌خوند:

"- و تو همه دنيا هيچكي رو ندارم

جز خودم هيچكي رو ندارم،

مي‌خوام اخمامو وا كنم و

غم و غصه‌موبذارم كنج تاقچه. "

 

دومب، دومب، دومب...

صداي پاش تو خيابون طنين مينداخت.

اون وخ

چند تا آهنگ كه زد يه چيز ديگه خوند:

"- من آوازي خسته دارم و

نمي‌تونم خوش باشم.

آوازي خسته دارم و

نمي‌تونم خوش باشم.

ديگه هيچ خوشي تو كارم نيست

كاشكي مرده بودم. "

 

تا دل شب اين آهنگو زمزمه كرد.

ستاره‌ها و مهتاب از آسمون رفتن.

آوازه‌خون سيا آوازشو تموم كرد و خوابيد

و با آوازاي خسته‌اي كه تو كله‌اش طنين مينداخت

مث يه مرده، مث يه تيكه سنگ به خواب رفت.

 

« همچون كوچه‌اي بي‌انتها » ، « انتشارات نگاه »

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 21:0  توسط ملیحه بهارلو  | 

 Langston Hughes

جيمز لنگستون هيوز(Langston Hughes)، نامي‌ترين شاعر سياهپوست آمريكايي است كه در اول فوريه‌ي 1902 در جاپلين (ايالت ميسوري) به دنيا آمد. در كودكي، والدينش از هم جدا شدند و پدرش راهي مكزيك شد. تا سن 13 سالگي نزد مادربزرگش ماند. پس از مرگ مادربزرگش براي زندگي در كنار مادرش و همسر او راهي لينكلن در ايالت ايلي نويز شد. پس از يك سال زندگي در لينكلن، همراه مادر و ناپدري‌اش راهي اوهايو شد و سرانجام در كليولند اوهايو ساكن شد.

هيوز در لينكلن سرودن شعر را آغاز كرد. يكي از مهمترين شگردهاي شعري او به‌كار‌گرفتن وزن و آهنگ موسيقي «آمريكايي-آفريقايي» است. در بسياري از اشعارش آهنگ جاز ملايم، جاز تند و جاز ناب احساس مي‌شود.

پس از فراغت از تحصيل، يك سال در مكزيكو و يك سال را در دانشگاه كلمبيا سپري كرد و كارهاي گوناگوني از قبيل كمك آشپز، كارگر خشك‌شويي و گارسن انجام داد و به عنوان جاشوي كشتي به اروپا و آفريقا سفر كرد.

اولين كتاب شعرش را با عنوان «The Weary Blues» (جاز ملايم خسته) در سال 1926 منتشر كرد. سه سال بعد تحصيلات دانشگاهي‌اش را در دانشگاه لينكلن پنسيلوانيا به پايان رساند. نخستين رمانش «Not Without Laghter» در سال 1930 نشان طلاي Harmon را در ادبيات گرفت.

بر خلاف ديگر شعراي سياه پوست برجسته‌ي آن دوره، زندگي و كارهاي او تٲثيري بسزا در شكل گيري جنبش‌هاي هنري رنسانس هارلم در دهه‌ي 20 گذاشت.

لنگستون هيوز در 22 مي 1967 بر اثر سرطان در نيويورك درگذشت.

كميته‌ي حراست شهر نيويورك به ياد او محل زندگي‌اش در خيابان 127 هارلم (محله‌ي سياه‌پوستان نيويورك) را بعنوان «منطقه‌ي لنگستون هيوز» نامگذاري كرد.

هيوز سراسر زندگي پربارش را وقف خدمت به سياهان و بيان زير و بم زندگي آنان كرد. پيوسته به تربيت و شناساندن شاعران و نويسندگان جامعه‌ي سياه‌پوستان كوشيد. از برجسته‌ترين و صاحب نفوذترين رهبران فرهنگ سياهان در آمريكا به‌شمار آمد و به حق، ملك‌الشعراي هارلم ناميده شد.

 

« April Rain Song »

Let the rain kiss you

Let the rain beat upon your head with silver liquid drops

Let the rain sing you a lullaby

 

The rain makes still pools on the sidewalk

The rain makes running pools in the gutter

The rain plays a little sleep song on our roof at night

 

.And I love the rain

 

« نغمه‌ي باران بهاري »

بذار بارون صورتت رو لمس كنه

بذار بارون دونه‌هاي خيس نقره‌ايش رو، رو سرت بپاشه

بذار بارون برات يه لالايي آروم بخونه تا بخوابي

 

بارون توي چاله چوله‌هاي پياده‌رو، آبگيراي راكد درست مي‌كنه

بارون توي جوباي كنار خيابون، آب‌هاي روون درست مي‌كنه

بارون شبا رو سقف خونه‌مون آروم آواز مي‌خونه تا خوابمون ببره

 

آخ كه من عاشق اين بارون‌ام.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 12:56  توسط ملیحه بهارلو  |