تبليغاتX
اتاقی از آن خود

 Langston Hughes

جيمز لنگستون هيوز(Langston Hughes)، نامي‌ترين شاعر سياهپوست آمريكايي است كه در اول فوريه‌ي 1902 در جاپلين (ايالت ميسوري) به دنيا آمد. در كودكي، والدينش از هم جدا شدند و پدرش راهي مكزيك شد. تا سن 13 سالگي نزد مادربزرگش ماند. پس از مرگ مادربزرگش براي زندگي در كنار مادرش و همسر او راهي لينكلن در ايالت ايلي نويز شد. پس از يك سال زندگي در لينكلن، همراه مادر و ناپدري‌اش راهي اوهايو شد و سرانجام در كليولند اوهايو ساكن شد.

هيوز در لينكلن سرودن شعر را آغاز كرد. يكي از مهمترين شگردهاي شعري او به‌كار‌گرفتن وزن و آهنگ موسيقي «آمريكايي-آفريقايي» است. در بسياري از اشعارش آهنگ جاز ملايم، جاز تند و جاز ناب احساس مي‌شود.

پس از فراغت از تحصيل، يك سال در مكزيكو و يك سال را در دانشگاه كلمبيا سپري كرد و كارهاي گوناگوني از قبيل كمك آشپز، كارگر خشك‌شويي و گارسن انجام داد و به عنوان جاشوي كشتي به اروپا و آفريقا سفر كرد.

اولين كتاب شعرش را با عنوان «The Weary Blues» (جاز ملايم خسته) در سال 1926 منتشر كرد. سه سال بعد تحصيلات دانشگاهي‌اش را در دانشگاه لينكلن پنسيلوانيا به پايان رساند. نخستين رمانش «Not Without Laghter» در سال 1930 نشان طلاي Harmon را در ادبيات گرفت.

بر خلاف ديگر شعراي سياه پوست برجسته‌ي آن دوره، زندگي و كارهاي او تٲثيري بسزا در شكل گيري جنبش‌هاي هنري رنسانس هارلم در دهه‌ي 20 گذاشت.

لنگستون هيوز در 22 مي 1967 بر اثر سرطان در نيويورك درگذشت.

كميته‌ي حراست شهر نيويورك به ياد او محل زندگي‌اش در خيابان 127 هارلم (محله‌ي سياه‌پوستان نيويورك) را بعنوان «منطقه‌ي لنگستون هيوز» نامگذاري كرد.

هيوز سراسر زندگي پربارش را وقف خدمت به سياهان و بيان زير و بم زندگي آنان كرد. پيوسته به تربيت و شناساندن شاعران و نويسندگان جامعه‌ي سياه‌پوستان كوشيد. از برجسته‌ترين و صاحب نفوذترين رهبران فرهنگ سياهان در آمريكا به‌شمار آمد و به حق، ملك‌الشعراي هارلم ناميده شد.

 

« April Rain Song »

Let the rain kiss you

Let the rain beat upon your head with silver liquid drops

Let the rain sing you a lullaby

 

The rain makes still pools on the sidewalk

The rain makes running pools in the gutter

The rain plays a little sleep song on our roof at night

 

.And I love the rain

 

« نغمه‌ي باران بهاري »

بذار بارون صورتت رو لمس كنه

بذار بارون دونه‌هاي خيس نقره‌ايش رو، رو سرت بپاشه

بذار بارون برات يه لالايي آروم بخونه تا بخوابي

 

بارون توي چاله چوله‌هاي پياده‌رو، آبگيراي راكد درست مي‌كنه

بارون توي جوباي كنار خيابون، آب‌هاي روون درست مي‌كنه

بارون شبا رو سقف خونه‌مون آروم آواز مي‌خونه تا خوابمون ببره

 

آخ كه من عاشق اين بارون‌ام.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 12:56  توسط ملیحه بهارلو  | 

« دلتنگي‌هاي پاييزي »

 

امروز، سرآغاز دوباره‌ي فصل‌هاست، سرآغاز دوباره‌ي فصل‌هاي سرد. امروز، روز تازه‌ي نو شدن‌هاي پاييزي است، نو شدن‌هاي هر ساله‌اي كه رنگ و بوي كيف و مدرسه و زنگ انشا با آن است.

زنگ انشا، تنها ساعتي كه دل من در كلاس آرام بود، آرام آرام، بدون دغدغه، بدون ترسي كه از معلم بداخلاق فيزيك، معلم پريشان رياضي، معلم خشك شيمي داشتم، ترس از اين‌ كه چشم‌هايشان همان‌طور كه روي دفتر كلاس سُر مي‌خورد، روي اسم من بايستد، و آنگاه، يك نگاه كوتاه رو به بالا، به سمت بچه‌هايي كه پشت نيمكت‌ها نشسته‌اند و با چشم‌هايشان زُل زده‌اند به لب‌هاي معلم، و بعد نگاه معلم كه به دنبال قيافه‌ي من مي‌گردد، و بعد صداي ضربه‌هاي قلب من كه همراه با ترس و لبريز خواهش در فضا بلند مي‌شود و هيچ‌گاه به گوش‌هاي هميشه سنگين معلم نمي رسد.

زنگ انشا، اما زنگ بي‌خيالي بود. ساعتي كه هيچ‌وقت دلم نمي‌خواست تمام شود. تنها كلاسي كه من به دلخواه خودم از جا بلند مي‌شدم، دستم را بلند مي‌كردم تا معلم مرا ببيند، پشت كسي قايم نمي‌شدم، سر تا پاي خودم را بدون هيچ ترسي به همه نشان مي‌دادم.

زنگ انشا، زنگ آبي رؤياها بود، رؤياهايي كه در نوشته‌هاي خام پسرهاي دبيرستاني – همان معدود كساني كه هنوز انشا نوشتن را دوست دارند، همان نسل رو به انقراض – جان مي‌گرفتند، آبي مي‌شدند، قصه مي‌شدند، پروانه مي‌شدند، و حالا،‌ در ابتداي فصلي كه دوباره با سردي پنجره‌ها از راه مي‌رسد، در اين روزگاري كه ديگر سال‌هاست، غبار گذر لحظه‌هاي خشن در اجتماع بودن، رنگ كهنه‌ي دفتر انشايم را از يادم برده است، دوباره دلم هواي همان نوشته‌هاي صميمي پُر از اشتباه را كرده است، هواي لبخندهاي معلمي كه در يك خانه‌ي اجاره‌اي، سهراب و اخوان و قيصر امين‌پور را با هم مي‌خواند، معلمي كه قصه‌هاي غصه‌دار "نيازعلي ندارد" را با "داش آكل" و "كباب غاز" و "اتاق آبي" در هم مي‌آميزد و چشم‌هايش را مي‌بندد تا دوباره زمزمه كند:

 

اين ترانه بوي نان نمي‌دهد

بوي حرف ديگران نمي‌دهد

 

سفره‌ي دلم دوباره باز شد

سفره‌اي كه بوي نان نمي‌دهد

 

نامه‌اي كه ساده و صميمي است

بوي شعر و داستان نمي‌دهد

 

با سلام و آرزوي طول عمر

كه زمانه اين زمان نمي‌دهد...*

                                                                                      * قيصر امين‌پور

 

( آرش معدنی پور )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 8:33  توسط ملیحه بهارلو  | 

 

« No Difference »

 

Small as a peanut,

Big as a giant,

We're all the same size

When we turn off the light.

 

Rich as a sultan,

Poor as a mite,

We're all worth the same

When we turn off the light.

 

Red, black or orange,

Yellow or white,

We all look the same

When we turn off the light.

 

So maybe the way

To make everything right

Is for God to just reach out

And turn off the light!

 

( Shel Silverstein )

« فرقي نمي‌كنه »

چه كوچيك باشيم قد يه بادوم زميني،

چه بزرگ، اندازه‌ي يه غول،

همه‌مون اندازه‌ي هميم

وقتي كه چراغا رو خاموش كنيم.

 

چه پولدار باشيم مث يه سلطان،

چه بي‌پول مث يه گدا،

همه‌مون يه اندازه مي‌ارزيم

وقتي كه چراغا رو خاموش كنيم.

 

قرمز باشيم، يا سياه يا نارنجي،

زرد باشيم يا سفيد،

همه مثل هميم

وقتي كه چراغا رو خاموش كنيم.

 

پس شايد راهش همين باشه

براي اين كه همه چيز درست بشه

بايد خدا دستش رو دراز كنه

و چراغا رو خاموش كنه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 19:6  توسط ملیحه بهارلو  | 

 

شل سيلور استاين (Shel Silverstein) (يا آن طور كه بچه‌ها و دوستدارانش صدايش مي‌زنند: عمو شلبي!) در 25 سپتامبر 1932 در شيكاگو به دنيا آمد. او از نوجواني شروع به نوشتن كرد و از سال 1952 با سرودن شعر و كشيدن كاريكاتور براي مجلات، فعاليت‌هاي حرفه‌اي خود را آغاز نمود. شل سيلور استاين در سال 1964 كتاب «درخت بخشنده» را چاپ كرد و با آن به شهرت رسيد و از آن به بعد تمام عمر به فعاليت‌هاي مختلفي مانند نوازندگي، نمايشنامه‌ نويسي، آهنگسازي، كشيدن كاريكاتور و فيلم نامه نويسي پرداخت و آثار بسياري خلق كرد و جوايز بسياري هم در طول عمر خود دريافت نمود؛ از جمله اينكه براي نوشتن موسيقي متن فيلم «كارت پستال‌هايي از لبه‌ي دنيا» نامزد دريافت جايزه‌ي اسكار شد. شل سيلور استاين هم براي بزرگسالان مي‌نوشت و هم براي كودكان، اما چه در آمريكا و چه در كشورهاي ديگر (و همين طور در ايران خودمان) بيشتر او را با نقاشي‌ها و شعرهايي كه براي كودكان كشيده و نوشته، مي‌شناسند، و دليل آن شايد سادگي و صداقت و صميميت اين نقش‌ها و سروده‌ها و همچنين طنز دوست‌داشتني و ساده‌ي آن‌ها باشد.

اين شاعر، نويسنده، كاريكاتوريست و آهنگساز آمريكايي در 10 مه 1999 بر اثر ايست قلبي درگذشت. او يك دختر و يك پسر داشت كه دختر او در 11 سالگي از دنيا رفت.

كتاب‌هاي بسياري به فارسي از او ترجمه شده‌اند، از جمله:

لافكاديو، درخت بخشنده، در جستجوي قطعه‌ي گمشده، آشنايي قطعه‌ي گمشده با دايره‌ي بزرگ، جايي كه پياده‌رو تمام مي‌شود، بالا افتادن، پاهاي كثيف، الفباي عمو شلبي، باغ وحش عمو شلبي و ...

 

Row, Row, Row

 

Row, row, row your boat

Gently down the stream

Merrily, merrily, merrily, merrily

Life is but a dream.

 

Oh, row, row, row your boat

Through the toxic waste

Merrily, merrily, merrily with

A smile upon your face

 

Oh, row, row, row your boat

Gently down the stream

Overlook the chemicals

That turn the water green.

 

Oh, row, row, row your boat

Through the oil spill

Merrily, merrily, merrily, merrily

Isn't it a thrill?

 

Oh, row, row, row your boat

Gently through the slime

Overlook the little fish

A floatin' up and dyin'

 

We're paddling, paddling, paddling, paddling

Merrily through the oil

And the old rubber tires and the sharp rusty wires

And the beer cans and cake pans

Styrofoam cups and aluminum foil

 

We just row, row, row our boat

Gently through the muck

Nobody, nobody, nobody, nobody,

Nobody gives a damn

 

Oh, row, row, row your boat

Gently down the stream

Merrily, merrily, merrily, merrily

Life is but a dream.

 

پارو بزن، پارو بزن، پارو بزن

 

پارو بزن، پارو بزن، پارو بزن قايق‌ات را

به آرامي در مسير رودخانه

با خوشحالي، با خوشحالي، با خوشحالي، با خوشحالي

كه زندگي رؤيايي بيش نيست.

 

پارو بزن، پارو بزن، پارو بزن قايق‌ات را

از ميان ضايعات سمي

شادمانه، شادمانه، شادمانه

با لبخندي بر لب.

 

پارو بزن، پارو بزن، پارو بزن قايق‌ات را

به آرامي در مسير رودخانه

و ناديده بگير مواد شيميايي را

كه آب را به رنگ سبز در مي آورند.

 

پارو بزن، پارو بزن، پارو بزن قايق‌ات را

از ميان روغن ريخته شده [در سطح آب]

سرخوشانه، سرخوشانه، سرخوشانه

هيجان انگيز نيست؟

 

پارو بزن، پارو بزن، پارو بزن قايق‌ات را

به آرامي از ميان گل و لاي

و نگاهي هم به ماهي كوچك بينداز

كه مي‌ميرد و روي آب شناور مي‌شود.

 

ما پارو مي‌زنيم، پارو مي‌زنيم، پارو مي‌زنيم، پارو مي‌زنيم

سرخوشانه از ميان روغن

و لاستيك‌هاي كهنه و سيم‌هاي زنگ زده‌ي نوك تيز

قوطي‌هاي نوشابه و ظرف‌هاي كيك

و فنجان‌هاي پلاستيكي و ورقه‌هاي آلومينيومي

 

ما فقط پارو مي‌زنيم، پارو مي‌زنيم، پارو مي‌زنيم قايق‌مان را

به آرامي از ميان كثيفي‌ها

و هيچ كس، هيچ كس، هيچ كس

هيچ كس اهميتي نمي‌دهد.

 

پارو بزن، پارو بزن، پارو بزن قايق‌ات را

به آرامي در مسير رودخانه

با شادماني، با شادماني، با شادماني، با شادماني

كه زندگي، تنها يك رؤياست.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 2:45  توسط ملیحه بهارلو  | 

 

و در حوالي شب‌هاي عيد ، همسايه !

صدای گریه نخواهی شنید ، همسایه !

 

همان غریبه که قلک نداشت ، خواهد رفت

و کودکی که عروسک نداشت ، خواهد رفت …

محمد كاظم كاظمي

  

 

با یادی از : آنتوان دوسنت اگزوپری ، محمد قاضی ، احمد شاملو ، حسين منزوي ، حسین پناهی … و همه ی آنهایی که ما را جا گذاشته اند و … رفته اند ……….

 

 

صدای باد ، شروعِ ترانه ای آبی

صدای نرم سه تار و  ... هجوم ِ بی خوابی

 

کتاب و چایی و سیگار ، پا به پایِ غـزل

دوباره دود شدن ، دود ، در هوایِ غـزل

 

صدای خستگی ي ِ تیک تاک ِ ساعت ها

مرور ساکت ِ تحقیرها ، نصیحت ها

 

« حضور خلوت انس » و دروغ تکراری

ترانه های حقیر و ، صدای بازاری

 

***

 

هوای خسته ی یک روز تلخ ِ بی خورشید

هوای خسته ی تاریخ ِ وحشت و تردید

 

***

شروع چشمک صدها ستاره ی بـدلی

سقوط قافیه در چارپاره ی بـدلی

 

و ناگهان … که ببین … سیب بر زمین افتاد

و ناگهان … که بگو … کشف تازه ای رخ داد !

 

که تو شبیه ارسطو ، ارشمیدوس ، پاسکال !

که من شبیه همین میوه های زخمی ِ کـال !

 

که تو شبیه کامو ، تولستوی ، آندره ژید !

شبیه ِ « سوء تفاهم » شدم ، پر از تردید

 

که تو شبیه زمین و غم ِ زمان هستی

که تو شبیه تمام ستاره گان هستی

 

که تو شبیه زمین ، سرد و ساکت و کوری !

شبیه مرگ ِ ستاره ، چقدر رنجوری !

 

 

تو آن ستاره ی دوری که پیش از این مُـرده

تو آن ستاره ی شومی ، که مـاه را خورده !

 

که من شبیه من ام ، شاهزاده ای تنهــا

جدا از اخترکم ، روی این زمین ِ شما !

 

که من همین ام و بس ، بچه ای خیالاتی

اسیر ِ این قفس ِ سرد بی ملاقاتی !

 

منم که دار و ندارم در این زمین گُـم شد

گلی که کاشته بودم نصیب مردم شد …

 

***

کجاست خانه ی من ؟ خانه ام کجاست ؟ بگـو !

بگو که لهجه ی تو با من آشناست  بگو !

 

کجاست دست رفيقی که ياری ام بدهد ؟

حريم امن رفيقانه ام کجاست ؟ بگو !  

 

ببين که لحظه ی خاموشی ستاره ی من ... 

بگو که لحظه ی مرموز گريه هاست  بگو !

 

بگو به عقربه ها ، من غروب می خواهم !

دلم گرفته از این روزگار ، روباه ام !

 

دلم گرفته از این روزهای تنهــایی !

دلم گرفته از این خانه ی مقـوایی !

 

بگو به مـار بیاید ، بگو که خستـه شدم

بگو به مـار

                بیـاید

                     بگـو  

                                    

 

 

« صداي غار غار كلاغي از دور ...» از « آرش معدنی پور »،«نشر ثالث»

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 3:27  توسط ملیحه بهارلو  | 

انديشيدن را تمام كن تا مشكلاتت تمام شوند.

چه تفاوتي است بين بله و نه؟

چه تفاوتي است بين موفقيت و شكست؟

آيا بايد به آنچه كه ديگران ارزش مي‌دهند، ارزش داد؟

و از آنچه كه ديگران دوري مي‌كنند، دوري كرد؟

چقدر مسخره!

 

بقيه‌ي مردم شوق زده‌اند،

انگار كه دارند نمايش مي‌دهند،

منِ تنها، اهميت نمي‌دهم،

منِ تنها، بي‌حالتم و بي‌چون،

مثل يك نوزاد، قبل از اين كه توانايي لبخند زدن داشته باشد ...

 

كاسه‌ات را زياده پُر كني،

سر ريز خواهد شد.

چاقويت را مدام تيز كني،

كند خواهد شد.

دنبال پول و امنيت باشي،

قلبت هيچ گاه آرام نخواهد شد.

به رضايت مردم اهميت دهي،

اسير آنها خواهي شد.

كارت را انجام بده و بعد كنار بكش.

اين است تنها راه به سوي آرامش ...

 

آن والاترين خوب، مانند آب است.

زيرا همه چيز را بدون كمترين زحمتي مي‌روياند.

و به سطوح پست كه مردم از آنها اكراه دارند، قانع است.

بنابراين مانند تائوست ...

 

هنگامي كه قانع شوي به راحتي خودت باشي

و مقايسه و رقابت نكني،

همه به تو احترام خواهند گذاشت.

...

 

«تائو ته چينگ» از «لائو تزو» با ترجمه‌ي «امير حسن قائمي».

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:8  توسط ملیحه بهارلو  | 

پشت شيشه برف مي بارد

پشت شيشه برف مي بارد

در سكوت سينه ام دستي

دانه ي اندوه مي كارد

 

مو سپيد آخر شدي اي برف

تا سرانجامم چنين ديدي

در دل ام باريدي ... اي افسوس

بر سر گورم نباريدي

 

چون نهالي سُست مي لرزد

روح ام از سرماي تنهايي

مي خزد در ظلمت قلب ام

وحشت دنياي تنهايي

...

اين قسمتي است از شعر«اندوه تنهايي» از كتاب « ديوار» «فروغ فرخ زاد» .

 

امروز يكي از اون روزايي بود كه من يه كم به زندگي تو اين دنيا اميدوار شدم، من يه همكار فوق العاده احساساتي دارم كه اگه بگم از چه چيزايي گريه اش مي گيره، شايد فكر كني دارم شوخي مي كنم يا ... در هر صورت امروز بهم گفت وقتي كه برف مياد خيلي خوشحال و احساساتي مي شه و من ديدم كه دوباره چشماش پر شد از اشك.راستش باورم نميشه كه تو اين دنيا هنوز كسايي پيدا بِشن كه بشه اشكشون رو ديد يا بتونن راحت برات از احساساتشون حرف بزنن، بدون اينكه نگران اين باشن كه مسخره شون كني .

ولي من مي خوام يه چيز ديگه بنويسم، مي خوام يه جاهايي از اون نوشته ي قديمي تو رو بنويسم كه هر وقت برف مياد يادش مي اُفتم :

 

... امشب از اون شباس كه آدم دلش مي خواد فكر كنه، به كسايي فكر كنه كه تو اين زمستون سرد، هيچ جايي رو ندارن كه گرم بشن، به آدماي تنهايي فكر كنه كه هيچ سقفي رو سرشون ندارن تا اونا هم بتونن بشينن كنار پنجره و از تو گرماي خونه هاشون، به سرماي زمستون، به سپيدي برف، به قشنگي شباي بلند زمستوني نگاه كنن و بخندن. امشب از اون شباس كه آدم دلش مي خواد به ياد همه ي بي كسا، همه ي غريبا، همه ي بي خونه ها، همه ي سرمازده ها، به ياد همه ي كسايي كه از تموم قشنگي هاي دنيا، فقط حسرتش به اونا رسيده، كسايي كه از تموم خاطره هاي زمستوني، فقط سرما و بي پناهي براشون مي مونه، و اونايي كه سهمشون از زندگي، از دنيا، از خوشي ها و ناخوشي هاي روزگار، فقط تنهايي و سرگردوني و گلايه و گريه اس، تا صبح بشينه و فكر كنه، بشينه و حرف بزنه، بشينه و گريه كنه و از خدا بخواد كه خودش، خودِ خودش، يه فكري به حال همه ي اونا، همه ي ما، همه ي همه ي آدما كه كسي رو جز خودش ندارن، و ياوري بجز نگاهش، و اميدي بجز به بخشش اش، بكنه ...

 

تويي كه رودخانه ها را جاري كرده اي و خطمي ها را رويانده اي

ضعف و قدرت را تو به وجود آورده اي

اما اي خدا

           شب ها را خيلي دراز آفريده اي

شب ها را

           خيلي دراز آفريده اي ...........

                       

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 19:45  توسط ملیحه بهارلو  | 

At least – to pray – is left – is left –

O Jesus ! in the air –

I know not which thy chamber is ,

I'm knocking everywhere .

 

Thou stirrest earthquake in the South ,

And maelstorm in the sea ;

Say , Jesus Christ of Nazareth ,

Hast thou no Arm for Me ?

 

« Emily Dickinson »

 

اگر هيچ كاري نكرده باشم – دعا كرده ام – دعا كرده ام –

اي مسيح ! در اين دنيا –

نمي دانم خانه ات كجاست ،

و به هر دري مي كوبم .

 

در ميان شديدترين لرزه هايت در زمين ،

و هولناك ترين طوفان ها در دريا ؛

به من بگو اي عيساي نصراني ،

آيا دست مرا خواهي گرفت ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 11:11  توسط ملیحه بهارلو  | 

 

اميلي ديكنسون ( 1886 – 1830 ) در شهر امهرست در ايالت ماساچوست متولد شد . او يكي از مشهورترين و با استعدادترين شاعران آمريكايي است ، اما در زمان حيات اش ، بيش تر گوشه گيري و انزوا پيشه كرده بود ، تا آن جايي كه در تمام زندگي ، تنها حدود 7 تا 10 شعر در نشريات هم روزگار خود به چاپ رسانيد ؛ حال آن كه بعد از مرگ ، حدود 2000 شعر از او دريافت شد .

بهترين دوست او همسر برادرش بود كه بيش تر براي او اشعارش را مي خواند و باقي ، دوستاني بودند كه از طريق مكاتبه و نامه نگاري با آن ها رابطه داشت و شعرهايش را براي شان مي فرستاد .

اميلي در زمان مرگ ، به خواهرش وصيت كرد كه همه ي شعرهاي اش را بسوزاند و خواهرش بعد از مرگ او ، اشعار او را براي انتشار فرستاد و اصل آن ها را سوزاند !

ديكنسون به جز چند سفر كوتاه به واشنگتن و بوستون ، تا آخر عمر در امهرست ماند و تا هنگام مرگ اش در همان جا زندگي كرد .

او در 15 مي 1886 بر اثر بيماري كليوي از دنيا رفت .

 

منبع : http://www.emilydickinson.org/

http://www.poets.org/poet.php/prmPID/155

 

 

 

We never know we go

When we are going –

We jest and shut the door –

Fate – following –

Behind us bolts it –

And we accost no more .

 

- Emily Dickinson

 

ما هرگز نمي دانيم كه مي رويم

آن هنگام كه در حال رفتن هستيم –

به شوخي درها را مي بنديم

و سرنوشت – كه ما را همراهي مي كند –

پشت سر ما به درها قفل مي زند ،