تبليغاتX
اتاقی از آن خود
 

« The Final Ride »

 

The act of dying

Is like hitch-hiking

Into a strange town

Late at night

Where it is cold

And raining

And you are alone

Again

 

Suddenly

All the street lamps

Go out

And everything

Becomes dark

So dark

That even the buildings

Are afraid

Of one another

 

« Richard Brautigan »

« آخرين سواري »

 

مردن

مثل سواري مفتي مي مونه

تو يه شهر غريب

ديروقت، تو شب

جايي كه هوا سرده

و بارون مياد

و تو دوباره

تنهايي.

 

يه دفعه

همه ي چراغاي خيابون

خاموش مي شن

و همه چي

تاريك مي شه

اونقدر تاريك

كه حتي ساختمونا

از همديگه

مي ترسن.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 0:3  توسط ملیحه بهارلو  | 

 

 

ريچارد گري براتيگان (Richard Gary Brautigan) نويسنده‌ي آمريكايي قرن بيستم، در 30 ژانويه 1935 در شهر تاكوماي ايالت واشنگتن متولد شد. پدرش، برنارد فردريك براتيگان(1994- 1909) كارگر كارخانه و سرباز جنگ جهاني دوم بود و مادرش، مري لو كيو(2005-1911) خدمتكار بود. پدرش، مري لو را هفت ماه قبل از به دنيا آمدن ريچارد ترك كرد. براتيگان گفته بود پدرش را فقط دو بار ديده است، اگرچه پس از مرگ براتيگان،‌ پدرش گفته بود كه نمي‌دانست ريچارد پسرش است.

براتيگان در دوران كودكي‌اش با فقر شديد زندگي كرد. آن‌ها قادر به تهيه‌ي غذا نبودند و گاهي چندين روز گرسنه مي‌ماندند. بسياري از تجربه‌هاي كودكي براتيگان در شعرها و داستان‌هايش آمده است.

در دسامبر 1955 بدليل پرتاب سنگ به پنجره‌ي ايستگاه پليس دستگير شد كه تصور شده بخاطر فرستاده شدن به زندان و غذا خوردن بوده است. اما او مجبور به پرداخت 25 دلار جريمه شد. بهرحال پس از اين كه پليس الگوهاي رفتار غير معقول او را ديد، به بيمارستان فرستاده شد و تشخيص دادند كه شيزوفرني پارانويد و افسردگي باليني دارد و 12 بار تحت شوك درماني قرار گرفت.

در دوران بستري شدنش، نوشتن "خداي مريخي‌ها" "The God Of The Martians" را شروع كرد كه چاپ نشد.

پس از مرخص شدن از بيمارستان، مدت كوتاهي با مادر و ناپدري‌اش زندگي كرد و سپس به سانفرانسيسكو رفت. در آنجا خود را بعنوان نويسنده شناساند و براي ارائه اشعارش در خيابان و اجراي آن‌ها در كانون‌هاي شعر معروف بود.

در طول دهه‌ي 60، براتيگان اغلب بعنوان شاعر اجرا "Performance-Poet" در كنسرت‌ها ظاهر مي‌شد.

او در سال 1957 با ويرجينيا ديون آلدر در نوادا ازدواج كرد و در سال 60 دخترشان،ايانت، به دنيا آمد. اما آن‌ها در سال 62 از هم جدا شدند. در تابستان 61 با همسر و دخترش به گردش رفتند و در همان هنگام رمان‌هاي "ژنرال متفقين، اهل بيگ سور" "A Confederate General, From Big Sur" و صيد قزل‌آلا در آمريكا "Trout Fishing In America"  را كامل كرد. با انتشار "صيد قزل‌آلا در آمريكا" در سال 67 براتيگان به شهرت جهاني رسيد و تا كنون بيش از 4 ميليون نسخه از آن در سراسر دنيا به فروش رفته است.

در طول دهه‌ي 60، براتيگان چهار مجموعه‌ي شعر و نيز رمان ديگري به نام "در قند هندوانه" "In Watermelon Sugar" را منتشر كرد.

در سال 77 با آكيكو يوشيمبورا،كه در ژاپن همديگر را ديده بودند، ازدواج كرد كه اين ازدواج هم در سال 80 به جدايي منجر شد و پس از آن هم با افراد ديگري رابطه داشته كه عكس آن‌ها روي جلد كتاب‌ها و نوار دكلمه‌ي براتيگان از چند كارش ظاهر مي‌شده است.

براتيگان معتاد به الكل بود و سال‌ها دچار افسردگي بود. طبق گفته‌ي دخترش، براي بيش از يك دهه قبل از پايان زندگي‌اش حرف از خودكشي مي‌زد.

در سال 1984 در سن 49 سالگي، به تازگي به كاليفرنيا نقل مكان كرده بود و در يك خانه‌ي قديمي بزرگ، به تنهايي زندگي مي‌كرد. او با تيراندازي به سر خود با تفنگ كاليبر 44 خودكشي كرد. تاريخ دقيق مرگش مشخص نيست، اما بدن تجزيه شده‌اش توسط يك مامور خصوصي در 25 اكتبر 84 پيدا شد.

در جايي براتيگان نوشته بود:

" همه‌ي ما جايي در تاريخ داريم. جاي من ميان ابرهاست."

 

"The Light"

Into the sorrow of the night
Through the valley of dark dispair
Across the black sea of iniquity
Where the wind is the cry of the
suffering
There came a glorious saving light
The light of eternal peace
Jesus Christ, the King of Kings.

" نور"

در اندوه شب

از ميان دره‌ي تاريك نااميدي

در طول درياي سياه شرارت

جايي كه باد، فرياد رنج است

يك نور نجات دهنده ي باشكوه مي‌آيد

نور آرامش ابدي

عيسي مسيح، شاه شاهان.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 15:50  توسط ملیحه بهارلو  | 

Forgotten Language

 

Once I spoke the language of the flowers

Once I understood each word the caterpillar said

Once I smiled in secret at the gossip of the starlings

And shared a conversation with the housefly

in my bed

Once I heard and answered all the questions

of the crickets

And joined the crying of each falling dying

flake of snow

Once I spoke the language of the flowers

How did it go

How did it go

 

Shel Silverstein

 

زبان فراموش شده

 

زماني من زبان گل‌ها را مي‌دانستم،

زماني، همه‌ي حرف‌هاي كرم ابريشم را مي‌فهميدم،

زماني، يواشكي به پرحرفي‌هاي پرنده‌ها مي‌خنديدم،

و در رختخوابم با مگس‌ها گپ مي‌زدم،

زماني همه‌ي پرسش‌هاي جيرجيرك‌ها را مي‌شنيدم

و به آن‌ها پاسخ مي‌دادم،

و همراه هر دانه‌ي برفي كه مي‌افتاد و مي‌مرد،

گريه مي‌كردم،

زماني من زبان گل‌ها را مي‌دانستم ...

چه‌طور فراموشم شد؟

چه شد كه از يادم رفت؟

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 2:56  توسط ملیحه بهارلو  | 

 

 

(( Mad Girl's Love Song ))

 

I shut my eyes and all the world drops dead

I lift my lids and all is born again

( I think I made you up inside my head)

 

The stars go waltzing out in blue and red

And arbitrary blackness gallops in

I shut my eyes and all the world drops dead

 

I dreamed that you bewitched me into bed

And sung me moon – struck, kissed me quite insane

( I think I made you up inside my head)

 

God topples from the sky, hell's fires fade

Exit seraphim and Satan's men

I shut my eyes and all the world drops dead

 

I fancied you'd return the way you said

But I grow old I forget your name

( I think I made you up inside my head)

 

I should have loved a thunderbird instead

At least when spring comes they roar back again

I shut my eyes and all the world drops dead

( I think I made you up inside my head)

 

 ( Sylvia Plath )

 

« آواز عاشقانه‌ي دختر ديوانه »

 

چشم‌هايم را مي‌بندم و همه‌ي جهان مي‌ميرد ؛

پلك‌هايم را مي‌گشايم و همه چيز دوباره زاده مي‌شود.

( گويي تو را در ذهن‌ام ساخته‌ام. )

 

ستاره‌ها، آبي و سرخ، براي رقص بيرون مي‌روند،

و سياهي مطلق در درون مي‌تازد:

چشم‌هايم را مي‌بندم و تمام جهان مي‌ميرد.

 

خواب ديده‌ام كه در خواب افسونم كردي

و آواز ماه غمگين را خواندي، و مرا ديوانه‌وار بوسيدي.

( به گمانم تو را در ذهن‌ام ساخته‌ام. )

 

خدا از آسمان برمي‌گردد، آتش جهنم محو مي‌شود:

فرشته‌ها و شيطان بيرون مي‌روند:

چشم‌هايم را مي‌بندم و تمام جهان مي‌ميرد.

 

تصور مي‌كنم تو از راهي كه گفتي، باز مي‌گردي،

اما من پير مي‌شوم و نامت را فراموش مي‌كنم.

( فكر مي‌كنم كه تو را در ذهن‌ام ساخته‌ام. )

 

بايد به جاي تو عاشق مرغ توفان مي‌شدم؛

بهر حال هنگام بهار، آنها دوباره برمي‌گردند و آواز مي‌خوانند.

چشم‌هايم را مي‌بندم و همه‌ي جهان مي‌ميرد.

( گويي تو را در ذهن‌ام ساخته‌ام. )

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 20:4  توسط ملیحه بهارلو  | 

 

« The Weary Blues »

 

Droning a drowsy syncopated tune

Rocking back and forth to a mellow croon

     .I heard a Negro play

Down on Lenox Avenue the other night

By the pale dull pallor of an old gas light

     ... He did a lazy sway

    ... He did a lazy sway

To the tune o' those Weary Blues

With his ebony hands on each ivory key

He made that poor piano moan with melody

     !O Blues

Swaying to and fro on his rickety stool

He played that sad raggy tune like a musical fool

     !Sweet Blues

Coming from a black man's soul

     !O Blues

In a deep song voice with a melancholy tone

I heard that Negro sing, that old piano moan

 

     Ain't got nobody in all this world

       .Ain't got nobody but ma self

       I's gwine to quit ma frownin

       .And put ma troubles on the shelf

 

Thump, thump, thump, went his foot on the floor

He played a few chords then he sang some more

 

     I got the Weary Blues

       .And I can't be satisfied

       Got the Weary Blues

       And can't be satisfied

       I ain't happy no mo

       And I wish that I had died

 

And far into the night he crooned that tune

The stars went out and so did the moon

The singer stopped playing and went to bed

While the Weary Blues echoed through his head

He slept like a rock or a man that's dead

 

« آوازهاي خسته »

 

شنيدم كه سياه‌پوستي

آهنگ خواب‌آوري را به طور يكنواختي مي‌نوازد

و با زمزمه‌ي آرامي، خودش را به جلو و عقب تكان مي‌دهد.

چند شب پيش هم پايين خيابان « لنوكس »

كنار نور زرد رنگ و پريده‌ي يك چراغ گاز كهنه

با آهنگ آن آوازهاي خسته

      آرام تكان مي‌خورد ...

      آرام تكان مي‌خورد ...

با دست‌هاي سياهش روي هر كليد عاجي

ناله‌ي آن پيانوي خراب را با آهنگي درمي‌آورد.

روي چارپايه‌ي لرزانش، به عقب و جلو تكان مي‌خورد

و آن آهنگ قديمي غمگين را مثل يك موسيقيدان ديوانه، مي‌نواخت.

      آوازهاي سوزناك!

كه از روح يك سياه‌پوست مي‌آيند.

با صداي عميقي، با لحني غمگين

شنيدم كه سياه مي‌خواند و پيانوي قديمي ناله مي‌كند - -

 

      " تو همه‌ي اين دنيا هيچ كس رو ندارم،

      جز خودم هيچ كس رو ندارم.

      مي‌خوام اخمامو وا كنم و

      نگرانيامو كنار بذارم. "

 

تالاپ، تالاپ، تالاپ، پاهايش روي زمين به صدا درآمدند.

او كمي نواخت و سپس دوباره شروع به خواندن كرد - -

 

      " من آوازاي خسته‌اي دارم

      و نمي‌تونم خوش باشم.

      آوازاي خسته‌اي دارم

      و نمي‌تونم خوش باشم - -

      ديگه هيچ وقت خوشحال نيستم

      اي كاش مرده بودم. "

 

و ساعات زيادي از شب، آن آواز را زمزمه كرد.

ستاره‌ها و ماه از آسمان رفتند.

آوازه‌خوان دست از نواختن كشيد و به خواب رفت

در حالي‌ كه آوازهاي خسته در سرش طنين مي‌انداختند

او مثل يك سنگ، مثل يك مرده خوابيد.

 

اين شعر رو « احمد شاملو » به صورت عاميانه ترجمه كرده كه اون ترجمه رو هم ميذارم. من فقط آوازهاشو عاميانه ترجمه كردم، چون توي متن اصلي‌اش هم عاميانه بود. اصلاً نمي‌خوام ترجمه‌ي خودم رو با شاملو مقايسه كنم، چون مطمئناً ترجمه‌ي اون خيلي بهتر از مال منه. فقط خوندن اين دو تا كنار هم شايد جالب باشه:

 

« آوازه‌خوان خسته »

مي‌شنيدم يه سيا

كه با زمزمه‌ي آرومي خودشو تكون مي‌داد

آهنگ خفه‌ي گرفته‌ي خواب‌آوري رو مي‌زد.

اون شب پايين خيابون « گنوكس »

زير نور كم سوي يه چراغ گاز كهنه

به آهنگ اون آوازاي خسته

آروم مي‌جمبيد

آروم مي‌جمبيد.

با سرانگشتاش كه به آبنوس مي‌موند

رو كليداي عاجي

از يه پيانو قراضه آهنگ در‌مي‌آورد.

رو چارپايه‌ي تقّ و لقّش

به عقب و جلو تكون مي‌خورد و

مث يه موسيقيدون عاشق

اون آهنگاي خشن و غمناكو

مي‌زد،

آهنگايي كه

از دل و جون يه سيا در‌مياد.

آهنگاي دلسوز.

پيانوش ناله مي‌كرد و

مي‌شنيدم كه اون سيا

با صداي عميقش

به يه آهنگ ماليخوليايي مي‌خوند:

"- و تو همه دنيا هيچكي رو ندارم

جز خودم هيچكي رو ندارم،

مي‌خوام اخمامو وا كنم و

غم و غصه‌موبذارم كنج تاقچه. "

 

دومب، دومب، دومب...

صداي پاش تو خيابون طنين مينداخت.

اون وخ

چند تا آهنگ كه زد يه چيز ديگه خوند:

"- من آوازي خسته دارم و

نمي‌تونم خوش باشم.

آوازي خسته دارم و

نمي‌تونم خوش باشم.

ديگه هيچ خوشي تو كارم نيست

كاشكي مرده بودم. "

 

تا دل شب اين آهنگو زمزمه كرد.

ستاره‌ها و مهتاب از آسمون رفتن.

آوازه‌خون سيا آوازشو تموم كرد و خوابيد

و با آوازاي خسته‌اي كه تو كله‌اش طنين مينداخت

مث يه مرده، مث يه تيكه سنگ به خواب رفت.

 

« همچون كوچه‌اي بي‌انتها » ، « انتشارات نگاه »

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 21:0  توسط ملیحه بهارلو  | 

 Langston Hughes

جيمز لنگستون هيوز(Langston Hughes)، نامي‌ترين شاعر سياهپوست آمريكايي است كه در اول فوريه‌ي 1902 در جاپلين (ايالت ميسوري) به دنيا آمد. در كودكي، والدينش از هم جدا شدند و پدرش راهي مكزيك شد. تا سن 13 سالگي نزد مادربزرگش ماند. پس از مرگ مادربزرگش براي زندگي در كنار مادرش و همسر او راهي لينكلن در ايالت ايلي نويز شد. پس از يك سال زندگي در لينكلن، همراه مادر و ناپدري‌اش راهي اوهايو شد و سرانجام در كليولند اوهايو ساكن شد.

هيوز در لينكلن سرودن شعر را آغاز كرد. يكي از مهمترين شگردهاي شعري او به‌كار‌گرفتن وزن و آهنگ موسيقي «آمريكايي-آفريقايي» است. در بسياري از اشعارش آهنگ جاز ملايم، جاز تند و جاز ناب احساس مي‌شود.

پس از فراغت از تحصيل، يك سال در مكزيكو و يك سال را در دانشگاه كلمبيا سپري كرد و كارهاي گوناگوني از قبيل كمك آشپز، كارگر خشك‌شويي و گارسن انجام داد و به عنوان جاشوي كشتي به اروپا و آفريقا سفر كرد.

اولين كتاب شعرش را با عنوان «The Weary Blues» (جاز ملايم خسته) در سال 1926 منتشر كرد. سه سال بعد تحصيلات دانشگاهي‌اش را در دانشگاه لينكلن پنسيلوانيا به پايان رساند. نخستين رمانش «Not Without Laghter» در سال 1930 نشان طلاي Harmon را در ادبيات گرفت.

بر خلاف ديگر شعراي سياه پوست برجسته‌ي آن دوره، زندگي و كارهاي او تٲثيري بسزا در شكل گيري جنبش‌هاي هنري رنسانس هارلم در دهه‌ي 20 گذاشت.

لنگستون هيوز در 22 مي 1967 بر اثر سرطان در نيويورك درگذشت.

كميته‌ي حراست شهر نيويورك به ياد او محل زندگي‌اش در خيابان 127 هارلم (محله‌ي سياه‌پوستان نيويورك) را بعنوان «منطقه‌ي لنگستون هيوز» نامگذاري كرد.

هيوز سراسر زندگي پربارش را وقف خدمت به سياهان و بيان زير و بم زندگي آنان كرد. پيوسته به تربيت و شناساندن شاعران و نويسندگان جامعه‌ي سياه‌پوستان كوشيد. از برجسته‌ترين و صاحب نفوذترين رهبران فرهنگ سياهان در آمريكا به‌شمار آمد و به حق، ملك‌الشعراي هارلم ناميده شد.

 

« April Rain Song »

Let the rain kiss you

Let the rain beat upon your head with silver liquid drops

Let the rain sing you a lullaby

 

The rain makes still pools on the sidewalk

The rain makes running pools in the gutter

The rain plays a little sleep song on our roof at night

 

.And I love the rain

 

« نغمه‌ي باران بهاري »

بذار بارون صورتت رو لمس كنه

بذار بارون دونه‌هاي خيس نقره‌ايش رو، رو سرت بپاشه

بذار بارون برات يه لالايي آروم بخونه تا بخوابي

 

بارون توي چاله چوله‌هاي پياده‌رو، آبگيراي راكد درست مي‌كنه

بارون توي جوباي كنار خيابون، آب‌هاي روون درست مي‌كنه

بارون شبا رو سقف خونه‌مون آروم آواز مي‌خونه تا خوابمون ببره

 

آخ كه من عاشق اين بارون‌ام.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 12:56  توسط ملیحه بهارلو  | 

« دلتنگي‌هاي پاييزي »

 

امروز، سرآغاز دوباره‌ي فصل‌هاست، سرآغاز دوباره‌ي فصل‌هاي سرد. امروز، روز تازه‌ي نو شدن‌هاي پاييزي است، نو شدن‌هاي هر ساله‌اي كه رنگ و بوي كيف و مدرسه و زنگ انشا با آن است.

زنگ انشا، تنها ساعتي كه دل من در كلاس آرام بود، آرام آرام، بدون دغدغه، بدون ترسي كه از معلم بداخلاق فيزيك، معلم پريشان رياضي، معلم خشك شيمي داشتم، ترس از اين‌ كه چشم‌هايشان همان‌طور كه روي دفتر كلاس سُر مي‌خورد، روي اسم من بايستد، و آنگاه، يك نگاه كوتاه رو به بالا، به سمت بچه‌هايي كه پشت نيمكت‌ها نشسته‌اند و با چشم‌هايشان زُل زده‌اند به لب‌هاي معلم، و بعد نگاه معلم كه به دنبال قيافه‌ي من مي‌گردد، و بعد صداي ضربه‌هاي قلب من كه همراه با ترس و لبريز خواهش در فضا بلند مي‌شود و هيچ‌گاه به گوش‌هاي هميشه سنگين معلم نمي رسد.

زنگ انشا، اما زنگ بي‌خيالي بود. ساعتي كه هيچ‌وقت دلم نمي‌خواست تمام شود. تنها كلاسي كه من به دلخواه خودم از جا بلند مي‌شدم، دستم را بلند مي‌كردم تا معلم مرا ببيند، پشت كسي قايم نمي‌شدم، سر تا پاي خودم را بدون هيچ ترسي به همه نشان مي‌دادم.

زنگ انشا، زنگ آبي رؤياها بود، رؤياهايي كه در نوشته‌هاي خام پسرهاي دبيرستاني – همان معدود كساني كه هنوز انشا نوشتن را دوست دارند، همان نسل رو به انقراض – جان مي‌گرفتند، آبي مي‌شدند، قصه مي‌شدند، پروانه مي‌شدند، و حالا،‌ در ابتداي فصلي كه دوباره با سردي پنجره‌ها از راه مي‌رسد، در اين روزگاري كه ديگر سال‌هاست، غبار گذر لحظه‌هاي خشن در اجتماع بودن، رنگ كهنه‌ي دفتر انشايم را از يادم برده است، دوباره دلم هواي همان نوشته‌هاي صميمي پُر از اشتباه را كرده است، هواي لبخندهاي معلمي كه در يك خانه‌ي اجاره‌اي، سهراب و اخوان و قيصر امين‌پور را با هم مي‌خواند، معلمي كه قصه‌هاي غصه‌دار "نيازعلي ندارد" را با "داش آكل" و "كباب غاز" و "اتاق آبي" در هم مي‌آميزد و چشم‌هايش را مي‌بندد تا دوباره زمزمه كند:

 

اين ترانه بوي نان نمي‌دهد

بوي حرف ديگران نمي‌دهد

 

سفره‌ي دلم دوباره باز شد

سفره‌اي كه بوي نان نمي‌دهد

 

نامه‌اي كه ساده و صميمي است

بوي شعر و داستان نمي‌دهد

 

با سلام و آرزوي طول عمر

كه زمانه اين زمان نمي‌دهد...*

                                                                                      * قيصر امين‌پور

 

( آرش معدنی پور )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 8:33  توسط ملیحه بهارلو  | 

 

« No Difference »

 

Small as a peanut,

Big as a giant,

We're all the same size

When we turn off the light.

 

Rich as a sultan,

Poor as a mite,

We're all worth the same

When we turn off the light.

 

Red, black or orange,

Yellow or white,

We all look the same

When we turn off the light.

 

So maybe the way

To make everything right

Is for God to just reach out

And turn off the light!

 

( Shel Silverstein )

« فرقي نمي‌كنه »

چه كوچيك باشيم قد يه بادوم زميني،

چه بزرگ، اندازه‌ي يه غول،

همه‌مون اندازه‌ي هميم

وقتي كه چراغا رو خاموش كنيم.

 

چه پولدار باشيم مث يه سلطان،

چه بي‌پول مث يه گدا،

همه‌مون يه اندازه مي‌ارزيم

وقتي كه چراغا رو خاموش كنيم.

 

قرمز باشيم، يا سياه يا نارنجي،

زرد باشيم يا سفيد،

همه مثل هميم

وقتي كه چراغا رو خاموش كنيم.

 

پس شايد راهش همين باشه

براي اين كه همه چيز درست بشه

بايد خدا دستش رو دراز كنه

و چراغا رو خاموش كنه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 19:6  توسط ملیحه بهارلو  | 

 

شل سيلور استاين (Shel Silverstein) (يا آن طور كه بچه‌ها و دوستدارانش صدايش مي‌زنند: عمو شلبي!) در 25 سپتامبر 1932 در شيكاگو به دنيا آمد. او از نوجواني شروع به نوشتن كرد و از سال 1952 با سرودن شعر و كشيدن كاريكاتور براي مجلات، فعاليت‌هاي حرفه‌اي خود را آغاز نمود. شل سيلور استاين در سال 1964 كتاب «درخت بخشنده» را چاپ كرد و با آن به شهرت رسيد و از آن به بعد تمام عمر به فعاليت‌هاي مختلفي مانند نوازندگي، نمايشنامه‌ نويسي، آهنگسازي، كشيدن كاريكاتور و فيلم نامه نويسي پرداخت و آثار بسياري خلق كرد و جوايز بسياري هم در طول عمر خود دريافت نمود؛ از جمله اينكه براي نوشتن موسيقي متن فيلم «كارت پستال‌هايي از لبه‌ي دنيا» نامزد دريافت جايزه‌ي اسكار شد. شل سيلور استاين هم براي بزرگسالان مي‌نوشت و هم براي كودكان، اما چه در آمريكا و چه در كشورهاي ديگر (و همين طور در ايران خودمان) بيشتر او را با نقاشي‌ها و شعرهايي كه براي كودكان كشيده و نوشته، مي‌شناسند، و دليل آن شايد سادگي و صداقت و صميميت اين نقش‌ها و سروده‌ها و همچنين طنز دوست‌داشتني و ساده‌ي آن‌ها باشد.

اين شاعر، نويسنده، كاريكاتوريست و آهنگساز آمريكايي در 10 مه 1999 بر اثر ايست قلبي درگذشت. او يك دختر و يك پسر داشت كه دختر او در 11 سالگي از دنيا رفت.

كتاب‌هاي بسياري به فارسي از او ترجمه شده‌اند، از جمله:

لافكاديو، درخت بخشنده، در جستجوي قطعه‌ي گمشده، آشنايي قطعه‌ي گمشده با دايره‌ي بزرگ، جايي كه پياده‌رو تمام مي‌شود، بالا افتادن، پاهاي كثيف، الفباي عمو شلبي، باغ وحش عمو شلبي و ...

 

Row, Row, Row

 

Row, row, row your boat

Gently down the stream

Merrily, merrily, merrily, merrily

Life is but a dream.

 

Oh, row, row, row your boat

Through the toxic waste

Merrily, merrily, merrily with

A smile upon your face

 

Oh, row, row, row your boat

Gently down the stream

Overlook the chemicals

That turn the water green.

 

Oh, row, row, row your boat

Through the oil spill

Merrily, merrily, merrily, merrily

Isn't it a thrill?

 

Oh, row, row, row your boat

Gently through the slime

Overlook the little fish

A floatin' up and dyin'

 

We're paddling, paddling, paddling, paddling

Merrily through the oil

And the old rubber tires and the sharp rusty wires

And the beer cans and cake pans

Styrofoam cups and aluminum foil

 

We just row, row, row our boat

Gently through the muck

Nobody, nobody, nobody, nobody,

Nobody gives a damn

 

Oh, row, row, row your boat

Gently down the stream

Merrily, merrily, merrily, merrily

Life is but a dream.

 

پارو بزن، پارو بزن، پارو بزن

 

پارو بزن، پارو بزن، پارو بزن قايق‌ات را

به آرامي در مسير رودخانه

با خوشحالي، با خوشحالي، با خوشحالي، با خوشحالي

كه زندگي رؤيايي بيش نيست.

 

پارو بزن، پارو بزن، پارو بزن قايق‌ات را

از ميان ضايعات سمي

شادمانه، شادمانه، شادمانه

با لبخندي بر لب.

 

پارو بزن، پارو بزن، پارو بزن قايق‌ات را

به آرامي در مسير رودخانه

و ناديده بگير مواد شيميايي را

كه آب را به رنگ سبز در مي آورند.

 

پارو بزن، پارو بزن، پارو بزن قايق‌ات را

از ميان روغن ريخته شده [در سطح آب]

سرخوشانه، سرخوشانه، سرخوشانه

هيجان انگيز نيست؟

 

پارو بزن، پارو بزن، پارو بزن قايق‌ات را

به آرامي از ميان گل و لاي

و نگاهي هم به ماهي كوچك بينداز

كه مي‌ميرد و روي آب شناور مي‌شود.

 

ما پارو مي‌زنيم، پارو مي‌زنيم، پارو مي‌زنيم، پارو مي‌زنيم

سرخوشانه از ميان روغن

و لاستيك‌هاي كهنه و سيم‌هاي زنگ زده‌ي نوك تيز

قوطي‌هاي نوشابه و ظرف‌هاي كيك

و فنجان‌هاي پلاستيكي و ورقه‌هاي آلومينيومي

 

ما فقط پارو مي‌زنيم، پارو مي‌زنيم، پارو مي‌زنيم قايق‌مان را

به آرامي از ميان كثيفي‌ها

و هيچ كس، هيچ كس، هيچ كس

هيچ كس اهميتي نمي‌دهد.

 

پارو بزن، پارو بزن، پارو بزن قايق‌ات را

به آرامي در مسير رودخانه

با شادماني، با شادماني، با شادماني، با شادماني

كه زندگي، تنها يك رؤياست.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 2:45  توسط ملیحه بهارلو  | 

 

و در حوالي شب‌هاي عيد ، همسايه !

صدای گریه نخواهی شنید ، همسایه !

 

همان غریبه که قلک نداشت ، خواهد رفت

و کودکی که عروسک نداشت ، خواهد رفت …

محمد كاظم كاظمي

  

 

با یادی از : آنتوان دوسنت اگزوپری ، محمد قاضی ، احمد شاملو ، حسين منزوي ، حسین پناهی … و همه ی آنهایی که ما را جا گذاشته اند و … رفته اند ……….

 

 

صدای باد ، شروعِ ترانه ای آبی

صدای نرم سه تار و  ... هجوم ِ بی خوابی

 

کتاب و چایی و سیگار ، پا به پایِ غـزل

دوباره دود شدن ، دود ، در هوایِ غـزل

 

صدای خستگی ي ِ تیک تاک ِ ساعت ها

مرور ساکت ِ تحقیرها ، نصیحت ها

 

« حضور خلوت انس » و دروغ تکراری

ترانه های حقیر و ، صدای بازاری

 

***

 

هوای خسته ی یک روز تلخ ِ بی خورشید

هوای خسته ی تاریخ ِ وحشت و تردید

 

***

شروع چشمک صدها ستاره ی بـدلی

سقوط قافیه در چارپاره ی بـدلی

 

و ناگهان … که ببین … سیب بر زمین افتاد

و ناگهان … که بگو … کشف تازه ای رخ داد !

 

که تو شبیه ارسطو ، ارشمیدوس ، پاسکال !

که من شبیه همین میوه های زخمی ِ کـال !

 

که تو شبیه کامو ، تولستوی ، آندره ژید !

شبیه ِ « سوء تفاهم » شدم ، پر از تردید

 

که تو شبیه زمین و غم ِ زمان هستی

که تو شبیه تمام ستاره گان هستی

 

که تو شبیه زمین ، سرد و ساکت و کوری !

شبیه مرگ ِ ستاره ، چقدر رنجوری !

 

 

تو آن ستاره ی دوری که پیش از این مُـرده

تو آن ستاره ی شومی ، که مـاه را خورده !

 

که من شبیه من ام ، شاهزاده ای تنهــا

جدا از اخترکم ، روی این زمین ِ شما !

 

که من همین ام و بس ، بچه ای خیالاتی

اسیر ِ این قفس ِ سرد بی ملاقاتی !

 

منم که دار و ندارم در این زمین گُـم شد

گلی که کاشته بودم نصیب مردم شد …

 

***

کجاست خانه ی من ؟ خانه ام کجاست ؟ بگـو !

بگو که لهجه ی تو با من آشناست  بگو !

 

کجاست دست رفيقی که ياری ام بدهد ؟

حريم امن رفيقانه ام کجاست ؟ بگو !  

 

ببين که لحظه ی خاموشی ستاره ی من ... 

بگو که لحظه ی مرموز گريه هاست  بگو !

 

بگو به عقربه ها ، من غروب می خواهم !

دلم گرفته از این روزگار ، روباه ام !

 

دلم گرفته از این روزهای تنهــایی !

دلم گرفته از این خانه ی مقـوایی !

 

بگو به مـار بیاید ، بگو که خستـه شدم

بگو به مـار

                بیـاید

                     بگـو  

                                    

 

 

« صداي غار غار كلاغي از دور ...» از « آرش معدنی پور »،«نشر ثالث»

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 3:27  توسط ملیحه بهارلو  |